|
کلکینچه
گلچهره توشکچه اش را گرفت روی صفه ی حویلی هموار کرد، بعد گدی هایش را آورد روی توشکچه ماند. اما چند لحظه یی که به گدی ها سیل کرد، دلش نشد با آنها بازی کند. مادرش را دید که همچنان زیر درخت توت کالا شویی می کرد. گفت:" مادر صبا مکتب بروم؟" زلفا گفت:" دختر جان مگر چند بار بگویم مکتب بسته اس. آرامی که شد خودم ترا می برم." گلچهره خیست نزدیک مادرش رفت. گفت:" مه دق شدیم. مه از پشت نازگل و صابره دق شدیم."..... ادامه مطلب شیرـ بز
حالا که قریب قشلاق خود رسیده بودند، احساس خستگی چنان زوری کرد که ناچار شد روی زمین نمناک دراز بکشد. خستگیی که توآم شده بود با لذت کامیابی، و کوفتگی گوارایی را پدید آورده بود در او. شبنم، علف ها را تر کرده بود و سلمان تری آنها را با تمام وجود حس می کرد. حس خوشایندی که گرمی بدنش را می ربود و جانش را سبک می کرد گویا. لحظاتی خودش را آرام گرفت که اندکی دمش راست شود. لاکن به هوش بود که خواب سرش زوری نکند. هوشش طرف رسول بود که چند قدم آنسوتر خود را انداخته بود روی زمین و در هوای نیمه تاریک چون سایه یی دیده می شد. حتما مثل او مانده و کوفته شده بود...... ادامه مطلب |+| نانپز
صداهایی از بیرون آمد و بعد رضا با جدیت شتابزده داخل شد و اشاره کرد که کسانی فاتحه آمده اند. هردو باجه فورا پاهای خود را جمع کردند. دو مرد شهری که میرزا یکتای آنها را شناخت، وارد اتاق شدند. میرزا و باجه اش برخاستند و با آنها دست دادند. بعد نشستند و لحظه ی کوتاهی به سکوت گذشت تا که مرد ناشناس الفاتحه گفت و همگی با فروتنی معمول فاتحه خواندند. میرزا نتوانست نام آن مرد آشنا را به یاد آورد؛ لاکن روزهای شش سال پیش کاملا روی ذهنش آمد. اینکه چی رقم برای او مخفیگاه جور کرده بود. اینکه چی رقم سفارش های موکد کرده بود زنش را که غذا های واره دار پخته کند برای او. اینکه هر صبح شیرچای و بادام می آورد برایش. اینکه با بگو و بخندهای وقت و ناوقت می کوشید ساعت او را تیر کند. اینکه... دست های خود را بلند گرفتند و برای آمرزش رفتگان دعا کردند. همان مرد آشنا گفت :"خلیفه سرتان سلامت باشه. خوب اینمی راهه دیگه."...... ادامه مطلب |+| والی
والی همچنانکه سرش را با جانپاک می مالید، وارد اتاق نانخوری شد و صدا زد؛"آمنه!" هنوز در حس لذت آمیزش غرق بود که صدای آمنه آمد؛"آوردم!" پتنوس تخم پزی را آورد پیش روی والی ماند. والی گفت": پیاز ناوردی؟" صدای مضطرب آمنه به زحمت برآمد که :" شکیبا جان گفت پیاز نباشه!" عصبیت والی یکباره فوران کرد. از روی چوکی نیم خیز شد و داد زد:" بد کرده شکیبا!" چشمان مدهوش آمنه گویا از گردش مانده بود و گلویش بسته شده بود که به زحمت صدایش برآمد:"پیاز خلاص شده!" والی از چوکی اش جدا شد و با خشم گفت :" کجاست خود شکیبا!" بی آنکه منتظر جواب بماند، رفت اتاق خواب. از همان دهان دروازه فریاد زد:" هیچ وقت تو آدم نشدی!"..... ادامه مطلب |+| چهارشنبه ی آخر
نگاه کشدار ایشان جوان آنقدر سنگینی کرد که زرمینه با اندکی شتاب چپلی هایش را که پیش دست او جفت شده بود پا کرد. دویی را که در مشت خود تیار کرده بود طرفش پیش کرد و یکی دو قدم پستر رفت و ایستاد تا بی بی اش بوت های خود را پوشید. پا به پای او از زیر سرتاق دروازه صحن روضه بیرون شد که ازدحام زنان و دختران با صورت های لچ و چادر های نازک حس رهایی اش را تازه کرد. به خصوص که وزش باد خنک، گرمی آفتاب را می گرفت و هوای دل انگیزی پدید آورده بود. بی بی اش را گفت :" باز نرویم زیر همان درخت؟" تاجور مکث کرد. هنوز چیزی بر زبان نیاورد که زرمینه خودش را ناچار دید شلگی کند. "بی بی جان، تا چاشت دو ساعت مانده!"....... ادامه مطلب |+| آن صبح
یکبار دیگر دستم را روی توشک دواندم. دلم که جمع شد جایی تر نشده است، با احتیاط کمپل را پس کردم و از روی توشک برخاستم رفتم بیرون. ننه ام حتما نماز صبحش را خوانده بود که پیش مرغ ها گندم پاش می داد. شرمیدم که کالایم را طلب کنم. پس رفتم اتاق، جانپاکم را زیر بغلم کردم برآمدم. رفتم هردو سطل را که بالای صفه مانده بود گرفتم، بردم لب جاه. تا رسیدم لب چاه، خنکای شمال بین دو رانم می آمد و ملالی ناخوشایند تا پشت شانه هایم می دوید. سطل ها را که ماندم، نگاهم رفت طرف تشناب که چسپیده بود به دیوار حویلی. چقدر گفتم که دیوار آن را بالاتر کند، قبول نکرد. دسته ی چرخ چاه را گرفتم و تیز تیز دو قوغه آب کشیدم، سطل ها را پر کردم...... ادامه مطلب |+| گاو هفتادم
آدم ثبت نام ، مشخصات گاو شصت و نهم را پاکنویس می کرد که گاو هفتادم سرش را پیش کرد تا مشخصات خود را برایش بگوید. گاو هفتادم با حالتی شرم آلود و نفس زنان گفت که به خاطری که موبایل ندارد از پروژه ی ثبت نام گاوها دیر خبر شده است. گاو بعد از ادای این جمله کمی اعتماد به نفس پیدا کرد واز آدم ثبت نام گلایه نمود که چرا پروژه ی ثبت نام ، اعلان عمومی نشده است. اما بدون اینکه منتظر جواب بماند، حالت مظلومانه یی به خود گرفت و گفت :"من مصروف شیر دادن بودم که یک جوره گاو از برابر دروازه ی حویلی صاحبم که چانسی باز مانده بود تیر شد..... ادامه مطلب |+| ننه سمیر
لثه هایش اینقدر درد گرفته بود که سیر ناکرده مصمم شد بس کند. آخرین لقمه ی نان را در چای تر کرده در دهانش ماند، و دسترخوان پلاستیکی اش را جمع کرد. شکر کشید و به بستره ی خوابش تکیه داد. بعد پاهایش را دراز کرد و گیلاس چای را بالاتر از زانوهایش در قات دو رانش گرفت. لاکن فورا سوزشی را حس کرد که ناخودآگاه دستش را برد در زیر گیلاس. باز هم در دلش تکرار کرد:" پیاز، بادنجان، رب.".... ادامه مطلب |+| سردار
صدای بابه چُپ شده بود. بابه قرآن جيبي اش را بسته كرده بود و چشمان خود را دوخته بود به قربان. يعنی كه پول ميخواست؟ يك نوع خشم ناگهانی اعصاب قربان را در چنگ گرفت. نمی توانست تحمل كند سكوت را. سكوت، او را از خيالات آورده بود بيرون. دلش پُر شد. پُر شد و خالی شد تا كه صدايش بر آمد: " چرا نميخوانی؟" بابه به آرامی گفت: "راه گلويم خشكی ميكنه." ..... ادامه مطلب |+| |
|

